خندانم ، اما شادان نیَم   


در جامعه کنونی ما که گفته مقبولیتِ عام ملاک حقانیت است؟

                                                            هیچ کس.

اما مقبولیت عام از جهت کاربری و بهتر زیستن کمک شایانی به آدمی می کند.

و این است ملاک آنچه امروز آدمیان بر طبق آن رفتار می کنند و زیست.

آه ای فلسفه ! این تو بودی که امروز را چنین کردی.

آنچه بیکن سر داد ، شعاری بود که امروزه بر جانِ جهان و با قلمِ پولادینِ مدرنیته نگاشته شده است؛      غلبه بر طبیعت : Power Over Nature

وراه غلبه بر طبیعتِ دیگر آدمیان ، همانا مقبولیتِ بیشتر است. و اینجاست که شهرت ، زیبایی و بسیاری چیزهای دگر که جملگی در ظاهر آدمی پدیدار است ( و هیچ ارتباطی با روحیات درونی ندارد) می شوند ملاک زیست.

و در این روزگار است که الگوی تام و تمام فرهنگیِ جامعه کسی نیست جز هنرمند (= بازیگر) و ورزشکار (= فوتبالیست).

ای روزگارِ غریب چه بر سرِ تو آمده است؟ وضعیت کنونیِ تو تراژدی است یا کمدی؟

من کمدی را بر می گزینم. زیرا در تراژدی حق پایمال می شود. اما امروزه حق پایمال نمی شود ، بلکه حق لوث می شود و تناسبهای پیشنهادیِ حق به هم می ریزند.

پس ای مخاطبِ این نوشتار!

دستانت را بر دل گذار و از تهِ دل ( همراه با من ) قهقهة مستانه ای سر بده ، به وسعتِ این روزگار.

چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦ - آدم







   ديروز ، امروز ، فردا   


« زندگی پیشتر ها خوشتر بود

« زندگی از وقتی مسخره شد

                                    که پسر زاییده شد:

« او به اندیشه ، به خورشید ، به سوختن

                                    اندیشید ،

            و آتشش دامن زن هم بگرفت.

« پیشترها زن ها

            پیِ یک ریشه ی خشکیده ی آویزان از دره

                        زندگی را به هدر می دادند

                                    تا که بلکه بتوانند حیات خود را

                                                جانی تازه دهند.

« کودکان نیز دویدن را

            بهرِ آن از پیِ ایشان کردند

                        که به دورِ شکلاتی و نباتی بلکه

                                    دست را حلقه کنند.

« وه چه زیبا و درخشان بود آن روزها.»

زندگی این سخنان را به منِ مرد بگفت.

من شنیدم ،

            خندیدم ،

                        و به مردانگیِ خویش تداوم دادم.

دوست دارم اما

            که ببینم او را

                        (زندگی را ) پیش ام ،

که به دستم دستش

            نگه اش در جهت سوختن ام.

 

سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ - آدم







   زيستن به سبک آدمی   


خواستن را می خواهم ، اما توانستن را نمی توانم.

نوشتن را از دور می خوانم و او عشوه گری می کند؛

می گوید : « برو ، بدان ، اندکی با آن بجوش ، پس آنگاه بنویس.»

می گویم دانستن را می دانم.

می گوید : « دانستن کافی نیست. انتخابی باید.»

می گویم انتخاب را چگونه؟ یقین را یافتن از کجا؟

می گوید : « یقین در انتخاب توست، برگزین تا یقین را از درون قلبت جوشان بیابی.»

می خندم و می گویم به همین سادگی ...!!؟

اخمی نمکین می کند و می گوید : « تو که خود می دانی از چه می پرسی؟»

می گویم تضمین این انتخاب چیست؟

می گوید : « داناییت.»

ذهنم به سطر چهارم این نوشتار می لغزد و ...

شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - آدم







   يکی مثل من و تو   


آنگاه که مطالعه می کردم ، می خندید.

هنگامی که از شور تقصیر به هیجان آمدم ، صدای خنده اش می آمد.

سجده که کردم ، هنوز قهقهه ها را می شنیدم؛

                                              لابد خوشحال بود.

اما آن روز که رهایم کرد از این تکثر ، دیگر نمیخندید ؛ مرد عمل شده بود.

روحم را گرفت و با خود به جایی برد که همه اوقاتم را می دیدم.

مرگ ترسناک نبود. اما اعمال من...

                                              بود.

                                                خیلی.

چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦ - آدم







   غم دل را با که گويم؟   


در آن بيابان برهوت که نه فرهنگ بود ، نه انديشه و نه هيچ ، دلش چنان صاف بود و روحش چنان زلال که آينه اي شد از براي آسمان. و بيش از هر آينه ي ديگري آسمان را نمايانگر شد. تا آنجا که از آسمان ندايي برخواست: «تو آخرين و بزرگترين آينه اي هستي که تاريخ بشر از ازل تا به امروز ديده ، و تا ابد چون تويي متولد نخواهد شد.»

و بدين سان «دلسوز جهانيان»(۱) ، شد «واپسين پيک آسماني»(۲).

وقتي او آمد کتابي در دست داشت که «خواندني»(۳) مي خواندش. و گفت اگرآينه وارگي مرا دريافته ايد تصوير درونم را از صفحات اين کتاب بخوانيد و دريغا که مي دانست ما چه کار خواهيم کرد :

«خدايا ! قوم من اين کتاب را به کناري نهاده اند.»(۴)

وقتي او آمد پيامي داشت ؛ او «پيام بر» يگانگي بود :

« دروغ مگوييد ، چون دروغگو از چيزي غير از آن يگانه مي هراسد و به اشتياق همان غير است که به راستي پشت مي کند. و اين شرکي آشکار است.»

« دزدي مکنيد. زيرا دزد از روزي رساني يگانه نا اميد شده و به چيزي روي آورده غير از او. و اين همانا شرکي آشکار است.»

« شهوت راني مکنيد. و زياده خواهي هم. چرا که اين هر دو ، نگاه شما را از آسمان بر مي گيرد و به زمين مي دوزد ؛ به چيزي غير از آن يگانه.»

« عاشق باشيد و دوست دارِ هم. و اين پيوستگي شما تجلي يگانه بي همتا خواهد بود.»

و بدين سان محمد ، منکر ثنويت و تثليث ؛ و يگانه پرستي بي همتا بود.

پيامش را زنده نمي خواهيد کرد؟

***

(۱)رحمة للعالمين

(۲)خاتم الانبياء

(۳)قرآن

(۴)سوره فرقان/ آيه ۳۰

یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥ - آدم